شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

باور نمیکنم که شبی باورم کنی

در نامه ای نخوانده مگر از بََرم کنی

 

از ساقه ھای درد بچینی تن مرا

در باغ سیب خاطره ھا نوبرم کنی

 

در سجده گاه عشق نمازم شکسته تا

با قبله گاه جان و تنت کافرم کنی

 

در التھاب پیله ی پروانگ ِی خود

با یک پری باکره ھمبِسترم کنی

 

پروانه ات شدم که بسوزم بخند تا

با شعله ھای یکسره خاکسترم کنی

 

این کھنه درد وقت علاجش رسیده است

باید شبی دوباره مرا از برم کنی

 

 

هما تیمور نژاد


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 07:53 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

حالم بد است مثل زمانی که نیستی!

دردا که تو همیشه همانی که نیستی !

 

وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای

وقتی که نیستی نگرانی که نیستی !

 

عاشق که می شوی نگران خودت نباش

عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی !

 

با عشق هر کجا بروی حی و حاضری

دربند این خیال نمانی که نیستی !

 

تا چند من غزل بنویسم که هستی و

تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی !

 

من بی تو در غریب ترین شهر عالمم

بی من تو در کجای جهانی که نیستی ؟

 

 

غلامرضا طریقی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 07:52 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

من خود نمی روم دگری می برد مرا

نابرده باز سوی تو می آورد مرا

 

کالای زنده ام که به سودای ننگ و نام

این می فروشد آن دگری می خرد مرا

 

یک بار هم که گردنه امن و امان نبود

گرگی به گله می زند و می درد مرا

 

در این مراقبت چه فریبی است ای تبر

هیزم شکن برای چه می پرورد مرا ؟

 

عمری است پایمال غمم تا که زندگی

این بار زیر پای که می گسترد مرا

 

شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد

چندانکه می خورم غم تو ، می خورد مرا

 

قسمت کنیم آنچه که پرتاب می شود

شاخه گل قبول تو را ، سنگ رد مرا

 

 

حسین منزوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 07:51 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چه قدر بوی تو خوبست... بوی آغوشت

همیشه زحمت من بوده است بر دوشت

 

چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم

دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

 

ولی به خاطر من بال را کنار زدی

که با دو دست بگیری مرا در آغوشت

 

که با دو دست برایم دو بال بگذاری

به جای روشنی بالهای خاموشت

 

که آسمان خودت آسمان من باشد

که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت

 

آهای روسریت آفتاب تابستان!

شکوفه تاج سر تو ،بنفشه تن پوشت

 

بهشت جای قشنگیست جای دوری نیست

بهشت باغ بزرگیست ، باغ آغوشت

 

بهشتِ اول و آخر گمان نکن حتی

بهشت هم بروم می کنم فراموشت !

 

 

نغمه مستشار نظامی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 07:50 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم

سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم

 

بین جان من و پیراهن من فرقی نیست

هـر یکی را کـه بـرایـت بـکَـنـم می میرم

 

بـرق چـشمـان تــو از دور مـرا می گـیـرد

مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم

 

بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا

مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم

 

روح ِ برخاسته از من ...! ته ِ این کوچه بایست

بیش از ایـــن دور شوی از بـدنـــم می میرم...

 

 

کاظم بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 07:49 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

سال ها پیش ازین به من گفتی

که «مرا هیچ دوست می داری؟»

گونه ام گرم شد ز سرخی ی ِ شرم

شاد و سرمست گفتمت «آری!»

 

باز دیروز جهد می کردی

 که ز عهد قدیم یاد آرم

سرد و بی اعتنا تو را گفتم

 که «دگر دوستت نمی دارم!»

 

ذره های تنم فغان کردند

که، خدا را! دروغ می گوید

جز تو نامی ز کس نمی آرد

جز تو کامی ز کس نمی جوید

 

تا گلویم رسید فریادی

کاین سخن در شمار باور نیست

جز تو، دانند عالمی که مرا

در دل و جان هوای دیگر نیست

 

لیک خاموش ماندم و آرام

ناله ها را شکسته در دل تنگ

تا تپش های دل نهان ماند

 سینه ی خسته را فشرده به چنگ

 

در نگاهم شکفته بود این راز

 که «دلم کی ز مهر خالی بود؟»

لیک تا پوشم از تو، دیده ی من

 برگلِ رنگ رنگِ قالی بود

 

«دوستت دارم و نمی گویم

تا غرورم کشد به بیماری!

زانکه می دانم این حقیقت را

 که دگر دوستم... نمی داری...»

 

 

سیمین بهبهانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 07:45 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

باران و چتـــر و شال و شنل بود و ما دو تا…

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

 

وقتـــی نگاه من بــه تو افتاد، سرنوشت

تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…

 

روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای

سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا

 

افتــاد روی میـــز ورق‌هــــای سرنوشت

فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا

 

کم‌کم زمانه داشت به هــم می‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…

 

تا آفتاب زد همـــه جـــا تــــار شد برام

دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

 

از خواب می‌پریم کـه این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا

 

 

نجمه زارع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 07:44 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دل که بعد از دیدنت دیگر به جایش بند نیست

عقل هم با دیدن چشم تو قدرتمند نیست

 

ساده مثل عامل تاراج "بانک صادرات"

قلب من را برده ای ، دستم به جایی بند نیست 

 

می شود پایان تلخ عاشقی را حدس زد

پاسخ عاشق ولی چیزی بجز لبخند نیست 

 

اسم خود را حذف کردم از صف اهدای عضو

قلب عاشق ها که دیگر قابل پیوند نیست

 

من فقط با وصف زیبایی تو شاعر شدم

پیش چشمت اسم شاعر لایقم هرچند نیست 

 

 

علی صفری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 07:40 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

 

روز دوم باز میگفتم

لیک با اندوه و با تردید

 

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

 

ظلمت زندان مرا میکشت

باز زندانبان خود بودم

 

آن من دیوانه عاصی

در درونم هایهو می کرد

 

مشت بر دیوارها میکوفت

روزنی را جستجو می کرد

 

در درونم راه میپیمود

همچو روحی در شبستانی

 

 بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

 

می شنیدم نیمه شب در خواب

هایهای گریه هایش را

 

در صدایم گوش میکردم

درد سیال صدایش را

 

شرمگین می خواندمش بر خویش

 از چه رو بیهوده گریانی

 

در میان گریه می نالید

دوستش دارم نمی دانی

 

بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر میخاست

 

لیک درمن تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خاست

 

مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها

 

 قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهو ها

 

در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

 

چون به من نزدیکتر میشد

ورطه تاریک لذت بود

 

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

 

زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیا ها

 

باز تصویری غبار آلود

زان شب کوچک ‚ شب میعاد

 

زان اطاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد

 

در سیاهی دستهای من

می شکفت از حس دستانش

 

شکل سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش

 

ریشه هامان در سیاهی ها

قلب هامان میوه های نور

 

یکدیگر را سیر میکردیم

با بهار باغهای دور

 

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویا ها

 

زورق اندیشه ام آرام

میگذشت از مرز دنیا ها

 

روزها رفتند و من دیگر

خود نمیدانم کدامینم

 

آن مغرور سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم ؟

 

بگذرم گر از سر پیمان

میکشد این غم دگر بارم

 

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

 

 

فروغ فرخزاد


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 07:36 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 75 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >
درباره وبلاگ

لینک دوستان
آمار و بازدید ها
کل بازدید:2050

تعداد کل مطالب : 747

تعداد کل نظرات : 0

تاریخ آخرین بروزرسانی : چهارشنبه 8 آذر 1396 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396